مقدمه
موضوع هویت به طور عام و هویت ملی به طور خاص، از جمله بحثهای مطرح در علوم اجتماعی سالهای پایانی قرن بیستم و دهه نخست قرن بیست و یکم است. در مقایسه با دو قرن پیش از آن، حجم آثار انتشار یافته پیرامون هویت و هویت ملی و به تبع آن ملیت، در دو دهه اخیر بسیار بیشتر بوده است. در سطح جهانی چند مسئله عمده باعث توجه پژوهشگران علوم اجتماعی به موضوع هویت و ملیت شده است: یکی از این مسائل، دگرگونیهای گسترده سیاسی و اقتصادی در سالهای دهه 1980، از جمله پیدایش جنبشهای نوین اجتماعی در غرب، آغاز فرایند دمکراسی شدن و جنبشهای جامعه مدنی در اروپای شرقی و در نهایت فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد بوده است. در کنار این دگرگونیها، شتاب گرفتن فرایند جهانی شدن در دهههای پایانی قرن بیستم و گسترش چشمگیر فنآوریهای اطلاعرسانی و دسترسی آسان به اطلاعات و ارتباطات و جابجاییای گسترده جمعیتی در جهان باعث طرح مسئله ملیت و هویت و هویت ملی در محافل پژوهشی و دانشگاهی جهان شد. بحثهایی چون تضعیف قدرت و کنترل دولت، تأثیر فنآوریهای ارتباطی و اطلاعاتی بر کمرنگ شدن اهمیت مرزها و پررنگ شدن هویتهای ملی و گاه قومی در کشورهای تازهتاسیس چندملیتی، موضوع هویت ملی و ملیت را به یکی از مسائل عمده پژوهشی در رشتههای گوناگون علوم اجتماعی تبدیل کرده است.
در کنار این تحولات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی جهانی؛ پیدایش بحثهای نظری و مکتبهای اندیشه سیاسی نوین نیز به آغاز پژوهشهای نوین درباره هویت به طور عام و هویت ملی و ملیت به طور خاص کمک کرد. در این میان دو حوزه نظری در دامن زدن به بحثهای نوین پیرامون هویت و ملیت مؤثر بودند: یکی پیدایش نظریههای نوین پیرامون ملت، ملیت و قومیت و دوم پیدایش رهیافتهای نوین گوناگونی که به طور کلی از آنها به عنوان دیدگاههای پستمدرن نام برده میشود. در حوزه نخست نظریهپردازان برجستهای چون ارنست گلنر، اریک هابسباوم، بندیکت آندرسون و آنتونی اسمیت نظریههای نوینی درباره ماهیت ملیت و ملت و قومیت مطرح ساختند که انبوهی از آثار نظری و مطالعات موردی را درباره مسائل ملی در نقاط گوناگون جهان به دنبال آورد. در حوزه دوم نیز مسئله هویت و ملیت به یکی از موضوعات مهم مربوط به نقد میراث مدرنیسم و مدرنیته تبدیل شد و نویسندگانی چون میشل فوکو، لاکان، دریدا، لاکلاو، موفه و بسیاری دیگر مستقیم و غیرمستقیم مسئله هویت و ملیت را در نوشتههای خود از نگاه کاملاً نوین و انتقادی مورد بررسی قرار دادند.
در عرصه داخلی نیز بحث ملیت، هویت و قومیت در دهه اخیر به یکی از موضوعات مهم و مطرح در مطالعات علوم اجتماعی ایران تبدیل شده است. این نگاه و توجه مسئله هویت و ملیت در ایران تحت تأثیر عوامل گوناگون بوده است. بخشی از این عوامل به عرصه دگرگونیهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جهانی، یعنی همان پدیده جنبشهای نوین اجتماعی، دمکراسیخواهی و جامعه مدنی در اروپای شرقی و غربی و خاورمیانه و فرایند جهانی شدن و پیامدهای گسترده ناشی از آن در عرصه فنآوریهای اطلاعاتی و دسترسی به شبکههای اطلاعات جهانی مربوط بوده است و بخشی دیگر نیز به تأثیر حوزههای نظری دوگانه مورد بحث یعنی دیدگاههای نوین به هویت و ملیت از یک سو و نفوذ گرایشها گوناگون اندیشه پستمدرن مربوط میشده است. این عوامل خود باعث توجه پژوهشگران و فعالان سیاسی و فرهنگی ایران به مسئله هویت و ملیت شده و آثاری را در رابطه با تأثیر جهانی شدن بر هویت ملی و نیز کاربرد نظریههای نوین مربوط به هویت و ملیت و دیدگاههای پستمدرن درباره هویت ایرانی خلق کرده است.
در کنار این عوامل تأثیرگذار سیاسی، اجتماعی و فکری جهانی، عوامل منطقهای و داخلی نیز باعث حساس شدن موضوع هویت ملی و ملیت در ایران شده است.
رخداد انقلاب اسلامی در ایران در 1357 و پیامدهای ناشی از آن در عرصه فرهنگی و اجتماعی و سیاسی مسئله هویت ملی را تحت تأثیر قرار داده و موضوع هویت ایرانی و چند و چون آن را بهویژه در دهه سوم انقلاب از اهمیت خاصی برخوردار کرد. سیاستهای خارجی و داخلی آرمانخواهانه مبتنی بر ارزشهای دینی، رشد هویتهای فراملی (اسلامی) و بعدها فروملی (قومی) را به دنبال داشت و به تضعیف هویت ملی کمک کرد. پیدا شدن و تسلط دیدگاه منفی نسبت به ایرانیان و هویت ملی و ملیت در ایران، سیاستگذاریهای ارزشی فراملی را بر مسائل داخلی و خارجی کشور حاکم کرد و نادیده گرفتن و در مواردی نیز ضدیت با هویت ملی و ایرانیت را به دنبال داشت.
همزمان با این عامل داخلی، یعنی نادیدهگیری مسئله ملیت و ایرانیت و در یک کلام هویت ملی از سوی نظام سیاسی، رشد حرکتها و ایدئولوژیهای الحاقگرایانه در منطقه به حساس شدن مسئله ملیت و هویت ملی ایرانی منجر شد. در میان این گرایشهای الحاقگرایانه منطقهای، دو مکتب پانعربیسم و پانترکیسم بیشترین تأثیر را بر اهمیت توجه به مسئله ملیت و دفاع از هویت ملی و ایرانیت گذاشت. پانعربیسم که بیشتر خود را در ایدئولوژی و سیاستهای حزب بعث تجلی بخشیده بود، هویت و ملیت و یکپارچگی سرزمینی ایران را با طرح دعاوی سرزمینی خود علیه ایران به چالش میطلبید. این چالش در جریان هجوم نظامی گسترده رژیم عراق به ایران در 1359 شکل تهدید و خطر جدی را پیدا کرد. طرح دعاوی سرزمینی نسبت به خوزستان، جزایر سهگانه ایرانی در خلیج فارس و تلاش برای تغییر نام خلیج فارس، همگی از پیامدهای رشد جریان الحاقگرایانه پانعربی در برابر ایران بود. حمایت گسترده کشورهای عرب از تهاجم نظامی عراق بعثی به ایران و نیز دعاوی امارات عربی متحده نسبت به جزایر ایران و حمایت کشورهای عرب از آن، حساسیتهای ملی ایرانیها را برانگیخت و به تولید نوشتههای تاریخی، سیاسی و فرهنگی برای رویارویی با الحاقگرایی و سیاستها و دعاوی الحاقگرایانه پانعربیسم و کشورهای عرب انجامید.
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در 1991، زنده شدن دوباره جریان الحاقگرای پانترکی را که در سالهای پس از جنگ جهانی اول به تدریج رو به خاموشی گذاشته بود، به دنبال آورد. گرچه الحاقگرایی پانترکی در جریان سالهای اشغال ایران در جنگ جهانی دوم و بهویژه در سالهای 25-1320 در بحران آذربایجان نمود پیدا کرد و خطر تجزیه آذربایجان و کردستان را در برداشت، اما با آغاز جنگ سرد و پس از جنگ دوم، الحاقگرایی پانترکی امید خود را به دستیابی به اهداف سیاسیاش از دست داد. اما فروپاشی شوروی فضا را عوض کرد و پانترکیسم از دو سو، یعنی در سیاستهای الحاقگرایانه جمهوی آذربایجان و تا حد ضعیفتری ترکیه، چالش خود برای ایران و یکپارچگی سرزمینی و فرهنگی آن را نشان داد.
در کنار سیاستهای الحاقگرایانه پانعربی و پانترکی کشورهای همسایه ایران، پیدا شدن فعالیت گروههای قومگرای تحت تأثیر آن در داخل ایران و گسترش انبوه نشریات قومگرایانهای را که در مناطق گوناگون ایران و در سطح دانشگاهها تبلیغات گستردهای را در رابطه با نفی ملیت و هویت ملی ایرانی و در بسیاری موارد حمله به تاریخ و میراث ملی و فرهنگی ایران و همزمان ستایش از هویت قومی و تاریخ و فرهنگ و سیاست کشورهای همسایه دشمن ایران به راه انداخته بودند، حساسیت پژوهشگران و فعالان مسائل فرهنگی ایران را در بیرون و درون محیط دانشگاههای ایران برانگیخت. آنچه بر این حساسیت دامن زد، بیتفاوتی محافل و مسئولان فرهنگی و سیاسی و سکوت رسمی آنها در برابر این گونه تبلیغات ضد ایرانی و در مواردی نیز بهرهگیری آگاهانه و ناآگاهانه از ادبیات آنها در رسانههای جمعی رسمی بود. این نکته بهویژه در رابطه با آثاری مصداق پیدا میکرد که از یک چشمانداز سیاسی و با دیدی عمدتاً مبتنی بر نظریه توطئه، به نفی ملیت و هویت ملی ایران و میراث تاریخی و فرهنگی و گاه دینی آن میپرداخت و تمامی این میراث را جعلی و ساخته و پرداخته نیروهای خارجی، بهویژه یهودیان میدانست. از آنجا که نکته اتکا این گونه ادبیات توطئهگرایانه، حمله به میراث فرهنگی، سیاسی و تاریخی باستانی ایران بود و اساس هویت و ملیت ایرانی را به عنوان پدیدهای جعلی مطرح میکرد، رسانههای رسمی داخلی، اعم از نشریات و گاه تلویزیون، از نوشتههای این گونه و نویسندگان آنها در سطح عمومی بهره میگرفتند تا به گمان خود با نفی میراث ملی ایران، محوری بودن میراث مذهبی آنرا تقویت کنند.
به طور کلی تمامی این دگرگونیها و سياستها بود كه پژوهشگران و فعالان فرهنگي و سياسي ايراني داخل و خارج از كشور را كه براي ميراث تاريخي و فرهنگي ايران اهميت قائل بودند، به خارج شدن از سكوت طولاني در برابر موضوعاتي چون هويت و مليت ايراني و آغاز تلاش براي دفاع از اين ميراث در پرتو بحثهاي علمي موجود و نوين برانگيخت. آنچه كه بهويژه بر اهميت پژوهش درباره هويت ملي و مليت در ايران در پرتو ديدگاههاي نظري نوين ميافزود، پيدايش نوعي از ادبيات مربوط به هويت و مليت ايراني بود كه تحت تأثير نظريههاي مدرن به مسئله هويت و مليت، نظير ديدگاههاي گلنر، اندرسون، هابسباوم و نيز نحلههاي گوناگون نظريه پستمدرن در چند سال اخير به وجود آمده بود. اين گونه آثار كه عمدتاً از سوي برخي پژوهشگران طرفدار ديدگاههاي مدرن و در نتيجه دانشجويان رشتههاي علوم اجتماعي و انساني انجام شده، عمدتاً جنبههاي نظري دارد، اما اساس كار خود را بر دادههاي معتبر بر آمده از منابع مرتبط با ميراث تاريخي، فرهنگي و سياسي ايران قرار نميدهد. به عبارت ديگر اينگونه پژوهشگران بيش از آنكه مورد مطالعه و موضوع آن يعني هويت ايراني و مليت در ايران را با استناد به منابع دست اول و پژوهشهاي تاريخي و ميداني معتبر بشناسند، بيشتر تحت تأثير نظريههاي مدرن هستند و ناخواسته اين الگوها را راهنماي اصلي خود در كنكاش پيرامون چند و چون هويت و مليت در ايران قرار ميدهند تا نقد و بررسي آنها بر اساس تطبيق نظريه با مورد مطالعه در پرتو دادههاي تاريخي و سياسي و اجتماعي معتبر.
هدف پژوهش
اين پژوهش در پي آن است تا چند مسئله اساسي را در رابطه با مسئله هويت و مليت ايراني مورد بررسي قرار دهد:
1. تجزيه و تحليل، دستهبندي و نقد و بررسي رهيافتها و ديدگاههاي گوناگون درباره هويت، مليت و هويت ملي ايراني.
2. به دست دادن رهيافت مناسب با ويژگيهاي تاريخي ايران براي بحث و بررسي هويت و مليت ايراني و شناسايي بنيادهاي سازنده اين هويت با توجه به گذشته و اكنون جامعه ايران با بهرهگيري از چهارچوبهاي مفهومي نظري نوين مربوط به بحثهاي هويت و مليت و تطبيق و تطابق انتقادي آنها با هويت ايراني.
3. بررسي عمدهتر چالشها موجود بر سر راه هويت و همبستگي ملي ايراني در دوره معاصر، بهويژه در عصر شتابگيري روند جهاني شدن و پيامدهاي ناشي از آن.
4. يافتن راهها و روشهاي رويارويي بهينه با اين چالشها، و شيوههاي مناسب پاسخگويي به نيازهاي نوين هويتي جامعه ايراني و در نهايت يافتن ساز و كار نظري و علمي مناسب براي بازسازي و روزآمد كردن گفتمان هويت ملي ايراني و پويا ساختن آن در جهان در حال دگرگوني معاصر.
در راستاي رسيدن به اين اهداف، و با توجه به نگرشهاي گوناگون مطرح شده در باره هويت ملي ايراني از يكسو و چالشهاي كنوني فراروي آن، اين سوال اساسي مطرح ميشود كه از ميان رهيافتهاي گوناگون دربارة هويت ايراني، چه رهيافتي براي تبيين هويت ملي ايراني مناسبتر است و چگونه ميتوان در دوران پرچالش كنوني، گفتمان هويت ملي ايراني را به گونهاي بازسازي و روزآمد كرد كه هم تبديل كننده چالشهاي موجود به فرصت باشد و هم زمينههاي تقويت همبستگي ملي در ايران را فراهم كند.
فرضيه اساسي پژوهش آن است كه رهيافتها و ديدگاههاي گوناگون سنتي و مدرن به هويت ملي ايراني دچار مشكلات روششناسي، هستيشناسي و معرفتشناسي جدي هستند و تنها رهيافت مبتني بر درك پوياييها و ويژگيهاي خاص تاريخي جامعه ايراني و به عبارتي ديدگاه متناسب با «جامعهشناسي تاريخي» ايران قادر به تبيين و معرفي بنيادهاي سازنده هويت ملي ايراني و درك واقعيتهاي ايران به عنوان يك جامعه سياسي– فرهنگي و تاريخي است. بازسازي و روزآمد كردن و پوياسازي هويت ملي ايراني در دوران كنوني نيز به دستگاه معرفتشناسي مناسبي نيازمند است كه بر خلاف دستگاههاي معرفتشناسي مورد استفاده رهيافتهاي سنتي و مدرن، با ماهيت تحول در علوم اجتماعي تناسب داشته باشد و ضمن ارتباط دادن گذشته و حال بتواند ساز و كار تبديل چالشهاي موجود بر سر راه هويت و مليت ايراني و جامعه ايران را به فرصت بدست دهد و ضمن تقويت و پوياسازي گفتمان هويت ملي ايران با برآوردن نيازهاي نوين جامعه ايراني، زمينه تقويت و استحكام هويت ملي و همبستگي ملي ايران را فراهم سازد.
در نهايت، پژوهش بر آن است كه هويت ملي ايراني با وجود داشتن بنيادهاي مستحكم تاريخي و فرهنگي و سياسي، و در عين برخورداري از پيوستگي و اصالت و استقلال خاص خود، در صورتي قادر به رسيدن به استحكام، پويايي و تقويت همبستگي ملي بيشتر جامعه ايراني است كه ضمن تكيه بر عناصر سازنده سرزميني، تاريخي، سياسي و فرهنگي ايران، خود را به صورت يك گفتمان هويتي مردم- شهروند محور بازسازي كند. پژوهش كنوني تلاش دارد تا چگونگي بازسازي اين گفتمان را نشان دهد.
كتاب در سه بخش و يازده فصل سازماندهي شده است. بخش نخست، مسائل مفهومي و نظري پيرامون هويت، مليت و تطبيق اين مفاهيم و چهارچوبهاي نظري با ايران و مسئله هويت و مليت در ايران را مورد بحث قرار ميدهد. اين بخش خود به سه فصل اساسي تقسيم شده است. فصل نخست به مسئله روش در علوم اجتماعي به طور عام و در مطالعات مربوط به هويت ملي در ايران به طور خاص اختصاص دارد. اين فصل كه در واقع بنيان روششناسي (متدولوژيك) و معرفتشناسي اثر حاضر را تشكيل ميدهد، به فقدان ديدگاه مبتني بر جامعهشناسي تاريخي در علوم اجتماعي ايران ميپردازد و ضمن طرح مشكل «نظريه زدگي» فارغ از زمان و مكان به عنوان علت اصلي فقدان جامعهشناسي تاريخي، ويژگيهاي اين روش را بر شمرده و بر ضرورت كاربست آن در مطالعات علوم اجتماعي و بهويژه بحث مهم هويت ملي در ايران تأكيد ميكند. در فصل دوم، مفهوم هويت، هويت در رشتههاي گوناگون علوم اجتماعي و گونهبندي هويتها، از سطح هويت شخصي گرفته تا هويت ملي، به بحث گذاشته شده است. در اين فصل ديدگاههاي نوين به هويت، بهويژه ديدگاههاي پستمدرن مورد بررسي و نقد قرار گرفته است.
فصل سوم به مفاهيم و نظريههاي مربوط به ملت، مليت و قوميت ميپردازد. در اين فصل نيز ديدگاههاي گوناگون سنتي و مدرن درباره ملت، مليت و قومگرايي ارائه شده و مورد بحث و بررسي قرار گرفته است. آخرين فصل بخش نخست، يعني فصل چهارم به بحث مهم كاربرد مفاهيم و نظريههاي مربوط به هويت، هويت ملي، ملت و مليت و قوميت در ايران اختصاص داده شده است. در اين فصل، با تكيه بر منابع گوناگون مربوط به بحثهاي هويت و مليت در ايران، بهويژه با مقايسه ايران با كشورهاي منطقه و فراتر از آن، و نيز با بهرهگيري از نظريههاي مطرح شده در دو فصل پيش، جايگاه تاريخي پديدههايي چون ملت، مليت، هويت ملي و قوميت در ايران به بحث گذاشته شده است. در اين فصل مباحثي چون سطحبندي هويت در ايران، انواع گرايشها ملتگرايي و جايگاه هويت ديني، قومي و ملي در بحثهاي هويتي ايران مطرح شده است. جمعبندي بخش نخست آن است كه ايران، به عنوان يك جامعه تاريخي، فرهنگي و سياسي كهن بر خلاف بسياري از كشورهاي تازهپا، در زمره ملتهاي باستاني است كه در آن هويت ملي و مليت به مرور زمان به عنوان پديدهاي برساخته و يا سازهاي اجتماعي شكل گرفته و استحكام يافته است. همچنين بر اين امر تأكيد شده است كه در بحثهاي مربوط به هويت در ايران، ضمن بهكارگيري رعايت اصول سطح تحليل هويتي، بايد از مخدوش كردن هويتهاي اجتماعي، نظير هويت ديني و قومي با هويت ملي به عنوان فراگيرترين سطح و چتر مشترك هويتي درون مرزهاي سياسي كشور ايران پرهيز كرد.
دومين بخش كتاب به بررسي، تجزيه و تحليل و نقد ديدگاههاي گوناگون درباره هويت ملي و مليت در ايران تخصيص يافته است. اين بخش به چهار فصل تقسيم شده است. فصل نخست بخش دوم، و يا فصل پنجم كتاب ديدگاههاي سنتي درباره هويت ملي و مليت در ايران را بررسي ميكند. ديدگاههاي سنتي به هويت ايراني از اين لحاظ سنتي قلمداد شدهاند كه عمدتاً بنيادهاي تاريخي و يا ايدئولوژيك و سياسي داشته و بر مباحث نظري مدرن تكيه چنداني نميكنند. در اين فصل برداشتهاي پنج ديدگاه عمده به هويت ايراني، يعني ديدگاه حسرتگراي معطوف به ايران باستان، ديدگاه دينمحور به هويت ايراني، ديدگاه چپگرايانه معطوف به مليت و خلقها، ديدگاه قوممحور به هويت ايراني و سرانجام ديدگاه توطئهنگر به تفصيل مورد بحث قرار گرفتهاند.
فصل ششم كتاب در برگيرنده ديدگاههاي مدرن به هويت ايراني است. اين ديدگاهها از آن لحاظ مدرن در نظر گرفته شدهاند كه اساس نگاه خود به هويت ايراني و ملت و مليت در ايران را در راستاي نظريههاي مدرن مربوط به هويت و مليت سازماندهي كردهاند. ديدگاههاي نوين به مليت و قوميت در آثار گلنر، آندرسون و هابسباوم و نيز ديدگاههاي گوناگون پستمدرن و سرانجام نظريه جهاني شدن عمدهترين تأثير را بر ديدگاههاي مدرن به هويت ايراني گذاشتهاند. در اين فصل ديدگاههاي مدرن به هويت ايراني به دو مقوله ديدگاههاي انتقادي و ديدگاههاي انكارگرا تقسيمبندي شدهاند. ديدگاههاي انكارگرا كه اصولاً منكر وجود هويت ملي، ملت و مليت در ايران ميباشند به دو دسته انكارگرايي دينمحور و انكارگرايي قوممحور تقسيم شده و ديدگاههاي آنها مورد بحث قرار گرفته است.
فصل هفتم كتاب به نقد ديدگاههاي سنتي و مدرن به هويت ايراني پرداخته و مشكلات اصلي اين ديدگاهها را مورد بررسي قرار داده است. مشكلات اين ديدگاهها در راستاي سه مشكل عمده روششناسي(متدولوژيك)، هستيشناسي (انتولوژيك) و معرفتشناسي (اپيستمولوژيك) به بحث گذاشته شدهاند. كاهشگري (تقليلگرايي)، تعميمگرايي جهانشمولي پوزيتيويستي و تغيير سطح تحليل عمدهترين نقاط ضعف اين ديدگاهها در بعد معرفتشناسي در نظر گرفته شدهاند. نويسنده تلاش كرده است با ارائه نمونههاي گوناگون، اين مشكلات سهگانه را در ديدگاههاي سنتي و مدرن به هويت ايراني تحليل كند.
فصل هشتم كتاب به ديدگاه تاريخينگر مبتني بر جامعهشناسي تاريخي ايران اختصاص يافته است. در اين فصل تلاش شده است تا با توجه به متدولوژي و معرفتشناسي جامعهشناسي تاريخي، كه اهميت زمان و مكان و ويژگيهاي تاريخي هر مورد مطالعه را در تبيين مسائل آن مورد تأكيد قرار ميدهد، نوشتههاي آن گروه از پژوهشگراني را مورد بررسي قرار دهد، كه مسئله هويت و مليت را در بستر تحول تاريخي ايران و ويژگيهاي خاص زمان و مكان آن، بهويژه در يك نگاه مقايسهاي با ساير موارد، تبيين كند. ديدگاه جامعهشناختي تاريخي به هويت ايراني ضمن در نظر گرفتن بحثهاي نظري مربوط به هويت و مليت، در پي آن است تا با شناخت دقيق جامعه ايران از راه منابع دست اول تاريخي، فرهنگي و پژوهشهاي ميداني و نه تكيه صرف بر نظريههاي موجود بهعنوان اصل راهنما، مسئله هويت، مليت و هويت ملي در ايران را تبيين كند. نويسنده ضمن ارائه نمونه پژوهشهاي جامعهشناختي تاريخي نويسندگان ايراني و غير ايراني، بر آن است كه اين ديدگاه بهتر از ديدگاههاي سنتي و مدرن قادر به تبيين هويت ملي در ايران ميباشد.
سومين بخش كتاب به اوضاع كنوني هويت ملي ايراني و چالشهاي فراروي آن و نيز بحث ضرورت بازسازي و روزآمدن كردن آن با توجه به دگرگونيهاي گسترده دروني و بروني ميپردازد. اين بخش خود در دو فصل سازماندهي شده است. در فصل نخست بخش، يا فصل نهم كتاب، چالشهاي فراروي هويت ملي در ايران به بحث و بررسي گذاشته ميشود. از ميان چالشهاي گوناگون موجود، جهاني شدن و شتاب گسترده دگرگونيهاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي و بهويژه ارتباطي مهمترين چالش در نظر گرفته شده است. با اين همه و با وجود ديدگاه برخي پژوهشگران، اصولاً جهاني شدن به عنوان يك فرايند يا پروژه لزوماً به از ميان رفتن اقتدار دولت، نابودي مليت و هويت ملي و در نهايت اولويت يافتن قوميت و هويتهاي قومي منجر نميشود. تضعيف يا تقويت هويت ملي و همبستگي ملي در عصر جهاني شدن بيشتر به انطباق گفتمان هويت ملي با دگرگونيها و نيازهاي نوين جامعه بشري بستگي دارد. در اين فصل ضمن بررسي چالش جهاني شدن، پيدايش نيازهاي نوين ناشي از دگرگونيهاي قرن بيستم، عمدهترين چالشهاي موجود روياروي هويت و همبستگي ملي ايران قلمداد شده است. در اين ميان پنج نياز اساسي (1. نياز به آزاديهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي، 2. نياز به دسترسي برابر به فرصتها و امتيازات ملي، 3. نياز به توزيع عادلانه ثروت بين مناطق گوناگون كشور، 4. نياز به نبود تبعيض جنسي و برابري حقوق زن و مرد، 5. و سرانجام نياز اقليتها به برخورداري از حقوق و امتيازات برابر با ساير ايرانيان) بهعنوان نيازهاي برآورده نشده عمده جامعه ايراني مورد بحث قرار گرفته و ارتباط اين نيازها با مسئله هويت ملي و گفتمان هويت ملي مشخص ميشود.
فصل دهم كتاب به بازسازي هويت ملي ايراني در عصر جهاني شدن مي پردازد و چهارچوب نظري مناسب را براي هويت ملي شهروند محور بدست داده و راه تبديل چالشهاي فراروي هويت ملي را به فرصت از طريق بازسازي، روز آمد كردن و پوياسازي آن نشان مي دهد. در اين فصل كه مهمترين فصل كتاب حاضر، و در واقع عمدهترين نوآوري اين پژوهش در رابطه با موضوع هويت ملي ايراني است، ساز و كار بازسازي هويت ملي ايراني و تبديل چالشها به فرصت به بحث گذاشته ميشود. ديدگاههاي سنتي و مدرن به هويت ايراني گرچه مستقيم و غيرمستقيم نيازهاي نوين پنجگانه جامعه ايراني را به نوعي مد نظر دارند، اما در بررسي رابطه ميان هويت ملي و اين نيازها، يا صرفاً به انتقاد از گفتمان هويت ملي بسنده ميكنند و يا اصولاً به انكار و نفي آن پرداخته و به نوعي اصولاً ضرورت وجود هويت ملي و مليت را ناديده گرفته و به جاي آن بر هويتهاي فراملي (ديني) و فروملي (قومي) تأكيد ميكنند. به همين خاطر است كه اين ديدگاهها قادر به بازسازي هويت ملي و پوياسازي آن در پرتو چالشها و نيازهاي نوين جامعه ايراني نيستند.
اين ناتواني بيش از هر چيز به مسئله معرفتشناسي هويت ملي از سوي اين ديدگاههاي برميگردد. در اينجا است كه اهميت رابطه معرفتشناسي با مسئله بازسازي گفتمان هويت ملي ايراني مورد بحث قرار ميگيرد. از ميان مكاتب يا دستگاههاي معرفتشناسي موجود، يعني «ابطالپذيري» پوپر، «دگرگوني پارادايمي» كوهن و «برنامه پژوهشي» لاكاتوش، دستگاه سوم با ماهيت دگرگوني در علوم اجتماعي بيشتر انطباق دارد. نويسنده ضمن بحث اين مكاتب، به اين نكته ميپردازد كه ديدگاههاي سنتي و مدرن به هويت ايراني، ناخودآگاه داراي بنيادهاي معرفتشناسي پوپري و كوهني هستند كه بيشتر به انقطاع، نابودي و آغاز دوباره علم و گفتمان علمي باور دارند. اين در حالي است كه ماهيت علوم اجتماعي نه بر انقطاع و گسست كامل، بلكه بر تكامل و دگرگوني تدريجي و ارتباط مستقيم ميان گذشته اكنون و آينده استوار است. به همين لحاظ، دستگاه معرفتشناسي برنامه پژوهشي مناسبترين ابزار معرفتشناسي براي بازسازي گفتمان هويت ملي ايراني در نظر گرفته ميشود.
فصل يازدهم يا فصل پاياني با عنوان معرفت شناسي بازسازي هويت ملي ايراني، با بهرهگيري از نگرش معرفتشناسي برنامه پژوهشي به اين مسئله مهم ميپردازد كه هويت ملي ايراني به عنوان يك گفتمان و مجموعه علمي داراي يكي «محور سخت» يا محور نظري متشكل از فرضيههاي بنيادين است كه مهمترين عناصر سازنده هويت ملي ايراني در طول تاريخ محسوب ميشود. در اين فصل، ضمن بحث اين فرضيههاي محوري يا بنيادهاي هويت ملي ايراني كه دربرگيرنده سرزمين، تاريخ، ميراث سياسي و ميراث فرهنگي ايران هستتند، بر اين نكته تأكيد ميشود كه اين عناصر سازنده بهعنوان «محور سخت» هويت ملي ايراني، غيرقابل خدشه و دگرگوني هستند. در كنار اين فرضيههاي محوري و بنيادهاي سازنده هويت ملي ايراني، گفتمان هويت ملي داراي يك «كمربند محافظ» هست كه هدف آن عمل در محيط دروني و بروني جامعه ايراني است. اين كمربند محافظ خود از فرضيههاي كمكي شكل گرفته است كه در جريان زمان دچار تغيير و تحول ميشوند. به عبارت ديگر با بروز چالشها يا پيدايش نيازهاي نوين، اين فرضيات كمكي و نه فرضيات محوري هويت ملي ايراني، هستند كه متناسب با شرايط نوين دچار دگرگوني ميشوند. نخبگان فكري و سياسي ايران با مشاهده چالشها و نيازهاي نوين جامعه ايراني، وظيفه بررسي و انطباق فرضيههاي كمكي هويت ايراني را با شرايط جديد به عهده دارند، و متناسب با آنها فرضيههاي كمكي كهنه را كنار گذاشته و فرضيههاي كمك نوين را براي تقويت محور سخت هويت ملي ايران جايگزين مي كنند.
در قسمت پاياني فصل آخر، نويسنده به اين نكته مهم اشاره ميكند كه به دليل گستردگي چالشهاي فراروي هويت ملي ايراني در قرن بيستم، بهويژه چالش جهاني شدن و پيامدهاي ناشي از آن و نيز اهميت نيازهای برآورده نشده نوین پنجگانه جامعه ایرانی (1.نیاز به آزادیهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بیشتر، 2. نیاز به دسترسی برابر به فرصتها و امتیازات ملی، 3. نیاز به توزیع عادلانه ثروت بین مناطق گوناگون کشور، 4. نیاز به نبود تبعیض جنسی و برابری حقوق زن و مرد، 5. و سرانجام نیاز اقلیتها به برخورداری از حقوق و امتیازات برابر با سایر ایرانیان) بهترین شیوه بازسازی گفتمان هویت ملی ایرانی و پویاسازی و تقویت آن در برابر دگرگونیها و چالشها و نیازهای نوین، در نظر گرفتن یک اصل اساسی دیگر به عنوان یکی از بنیادهای هویت ملی ایران و عناصر عمده سازنده آن و افزودن این اصل به محور سخت گفتمان هویت ملی است. این اصل، عنصر «مردم» یا مفهوم «شهروند» است که به نوعی تمامی نیازهای پنجگانه نوین جامعه ایرانی به آن مربوط میشود. نویسنده ضمن تأکید بر اهمیت مردم در میراث فرهنگی ایران و ذکر نمونههای تاریخی از آن، به این نکته مهم اشاره میکند که چنانچه «مردم» به عنوان یکی از عناصر سازنده هویت ملی ایرانی و بنیادهای آن و به عبارتی یکی از فرضیههای «محور سخت» گفتمان ملی در نظر گرفته شود، و نیازهای مردم یا شهروندان در کانون سیاستگذاریها قرار گیرد، نیازهای نوین پنجگانه جامعه ایرانی نیز خود به خود برآورده میشود.
تأکید نویسنده بر آن است که این شیوه نگرش به هویت ملی ایرانی و بازسازی آن، تنها با برخورداری از دیدگاه جامعهشناختی تاریخی امکانپذیر است، و با این گونه روزآمدسازی و پویا کردن گفتمان هویت ملی ایرانی، که میتوان از آن به عنوان گفتمان شهروند ـ محور هویت ملی ایرانی نام برد، همبستگی ملی در ایران نیز تقویت خواهد شد.
در پایان، نویسنده بر خود واجب می داند که از تمامی کسانی که او را از آغاز تا پایان از جنبههای گوناگون در نوشتن این کتاب یاری کردند، سپاسگزاری کند. در این میان به ویژه بایسته است تا به یاری و همراهی آقای دکتر عبدالامیر نبوی و حمایتهای آقای دکتر علیخانی ریاست پژوهشکده مطالعات فرهنگی وزارت علوم اشاره شود. همچنین نویسنده از تشویقها و کمکهای دوستان و دانشجویان خود، بویژه آقای حجت کاظمی دانشجوی دکتری علوم سیاسی، و نیز مشورتهای آقای دکتر جهانگیر معینی علمداری استاد و پژوهشگر علوم سیاسی در بحثهای فلسفه علم سپاسگزار می باشد.